از همه جا
سلام شاهزاده کوچولوی مامان.بالاخره حس نوشتن اومد و گفتم تا نرفته یه کمی از کارای جدیدت برات بنویسم.
اول بگم تعطیلات هفته پیش رفتیم تهران خونه عمه اکرم و عمه زهرای من،چون تاسوعا،عاشورا بود که جایی نمیشد رفت،عزاداری درست و حسابی هم ندیدیم.ظهر عاشورا با عمه زهرا و همسرشون و حلما جون رفتیم مسجد،که پیش نماز،نماز ظهر عاشورا را 3رکعت خواند.کلا جالب بودند،سر اذان ظهر هیچ کدوم از دسته ها برای نماز توقف نمیکردند.انگار عزاداری هم یه جور چشم و هم چشمی شده.
خونه عمه اکرمت زدی شیشه ویترینشونو شکوندی و برای اولین بار ما را حسابی شرمنده کردی. خونه عمه من چون با حلما بازی میکردی کمتر اذیت کردی و بهت خوش گذشت.
چهارشنبه رفتیم برای واکسن پر استرست، ولی به خاطر اینکه مهدی آبله مرغان گرفته و امکان داره تو هم گرفته باشی قرار شد تا دوشنبه صبر کنیم.خدا کنه نگیری آخه خیلی کوچولویی و اذیت میشی.
از وقتی راه میری کمتر غر میزنی و بیشتر با اسباب بازیهات بازی میکنی.اصلا به تلویزیون علاقه نداری و این خیلی بده.چون همش من باید کنارت باشم.حتی وقتی میخوای بازی کنی باید منو حتما ببینی.
همچنان عاشق میوه ای ، حتی کیوی را با پوست هم میخوری.
توی همه حرفات حتما از حرف د استفاده میکنی.
میلاد:دیلا عمه الهام:عمه دِلا خاله زهرا:دَدا خاله زینب:دِینب صادق:دادق صدرا:دَدا
سلام:دلام
خیلی وقتا به من و بابا هم میگی مامان جون و باباجون. به عمه هات هم چند روزه یاد گرفتی میگی عمه جون ولی چون دیگه خاله نمیگی فعلا خاله هاتو هر روز یه مدلی صدا میزنی.
وقتی عکسای من و بابا رو میبینی و بهت میگم ببین مامان عروس شده،سریع دستاتو میاری بابلا و میگی نانای نای نانای نای،در کل روی کلمه عروس و عروسی حساسی و هرجا بشنوی نانای میکنی.
دو هفته ای هست قطار و هواپیما رو یاد گرفتی.میای پشت سر من و لباسمو میگیری و میگی چی چی.
به هواپپیما هم میگی هوا.به کوه هم میگی توه.
آرتین در حال تماشای بارون

حیاط خونه

پاییز کوچه مون



از همه جا
